ماجرای بوسیدن گردن فرزند حضرت زهرا علیهاالسلام
54 بازدید
تاریخ ارائه : 9/8/2012 2:15:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

                            به نام خدای مهربان

روز 5 شنبه 2/6/91 در شهر ارجمند فیروزکوه بودم که به اتفاق خانم و پسرم در اونجا به سر می بردیم . من به خانم گفتم که یه سری هم به روستای بغل که به روستای سادات وشتان مشهور هست بزنیم و ایشان هم قبول کردن. داخل روستا شدیم و به گشت و گذار پرداختیم و برگشت هم یه سری به حوزه علمیه آنجا زدیم . وسط حوزه ریاست محترم آنجا به نام حضرت آیت الله سید عنایت الله دریاباری و شخص دیگری نشسته بودند که من وارد آنجا شده و احوالپرسی نمودم . حاج آقا از من سوال کردند که بچه کجا هستم و ... من هم در جواب خودم رو معرفی کردم و ادامه دادم که حاج آقا من امتحان شفاهی خدمت شما آمدم و از من در دارالشفای حوزه علمیه قم امتحان گرفتید

ايشان از نحوه امتحان از من سوال کردند که من در جواب گفتم يکي رو قبول و ديگري رو انداختيد.

حاج آقا که در دستش عصايي بود رو به من گفت: بيا اين عصا رو بگير و مرا تنبيه کن.

من سريع به ياد داستان پيامبر رحمت للعالمين و آن پيرمرد افتادم که پيامبر مي خواست در آخرين لحظات زندگي حلال خواهي نمايد، سريع به حاج آقا عرض کردم به يک شرط و آن هم ،اينکه گردن تان رو خم نماييد و تا ايشان گردن

رو پايين و خم نمودند، من هم سريع گردن شان رو بوسيدم و گفتم شايد با بوسيدن گردن فرزند حضرت زهرا عليهاالسلام خدا ما رو از آتش جهنم نجات بدهد.

از تبليغ ماه رمضان که در  بلوچستان رفته بودم و مظلوميت شيعه در آنجا به ايشان عرض مي کردم ، که ناگهان اشک در چشمان مبارک شان جمع شده بود . در اين هنگام پسرم کربلايي عليرضا از دور منو صدا زد که بابا نمي آيي؟

 من هم گفتم يه لحظه  صبر کنيد و از حاج آقا و دوستش خداحافظي نمودم و سوار ماشين شدم و به ارجمند برگشتيم .